قصد عزیمت دارم
خبر آمد
از با خبران بی خبرند
مقصد من اوج است
حتی بالاتر از سماموس خیلی بالاتر
فاتحان سماموس را خبر نمی رسد وای به حال با خبران اوج
قصد عزیمت دارم
می خواهم با موج اوج مثل بید باد شوم
ولی ترس
ترس از موج گرفتگی و یا غرق شدن
من از آن می ترسم که نباید ترسید
ترس من قصد من است
من هنوز قصد خود را هم نمی دانم
قصد من مقصد
مقصد را نمی دانم
قصد عزیمت دارم
اما وجودم گیر است
دست و پایم در قل و زنجیر است
خبر دادند برای رفتن با این کاروان دیگر دیر است
گویند کاروان بعدی ما قبل مسیر است
اما می دانم که باز جا خواهم ماند
زیرا که این دل است که اسیر است

-----------------------------------------------------------
اي کوه بلند اسمان بوس اي اوج بلند اي سماموس
از برف تو گشتهاي قبا پوش در دهر نبد مثل تو همدوش
وز پايگه نظر گذارت رازي ست بسي کهنه ومنقوش
در شرق نظر به مازياري درغرب نظر به حيدراوغلو
وز پشت به شهريار گمنام وز ساحت روبرو پر از نام
در پهنه دشت اريايي بس نام بود گرانبهايي
در خاطر وياد ان عزيزان در دشت همي چو لاله زاران
برخيز و زناله کن تو اهي از دشت به قله بر نگا هي
ممنون
روايت شده توسط راوي در 19:39 |
|
لینک به این مطلب