آنهمه از عشق گفتند و از عشق شنیدم
ولی جایی راهی برای ابراز عشق حقیقی ندیدم
آنجا که عشق معنا می یابد
جایی که بلند ترین نقطه عشق است
خود را جای یک عاشق جا زدم
خواستم بیاندیشم که چگونه عشقم را به معشوق نشان خواهم داد
فضای تنهایی او را تنها من به هم زده بودم.
خود را عاشق کرده بودم
یک عاشق که می خواست عشق را شاید برای اولین بار اثبات کند.
چگونه می توانستم تمام عشق خود را به معشوق القا کنم؟
کنارش نشسته بودم. ناگهان به ذهنم رسید که تا جایی میتوانم او را با دستانم بزنم.
دوست داشتم آنقدر او را کتک بزنم که گریه اش را در بیاورم. می دانستم که او غیر از من فقط تنهای را دارد.
آنقدر او را زدم که بغضش شکست. گریه می کرد. مرا در آغوش خود گرفت.
دانستم که بین من و تنهایی مرا پناه خود قرار داده و در آغوشش گرفتم.اکنون دوست داشتم او جبران کند و من زیر دستان او باشم.هنوز مرا نزده بود که از گریه اش گریه ام گرفت
درد ضربه دستان او را دوست داشتم انگار به من جان دوباره می داد.ما جز آغوش هم جایی برای گریه نداشتیم.
شاید این زدنها بهانهای برای در آغوش گرفتن بود و دلیل اصلی اش حجب و حیا که نمی گذاشت ما گرمای هم را احساس کنیم اما حالا پایان این کتک زدنها پیوندی گرم بود که گسستنش نبود.
چقدر زیبا بود که گریه هامان به لبخند ها و بوسه ها تبدیل شده بود.
ناگهان کودکی هایم را به خاطر آوردم آن زمان که با مادر تنها بودیم و او برای انجام یک کار که زشت میدانستش مرا تنبیه نمود و گریه ام را در آورده بود.
نمی دانستم به کجا پناه ببرم . تا بحال متعلق به جایی غیر از آغوشش نبودم ناچار خود را در آغوشش یافتم او نیز مرا به خود فشار میداد با آن دستانی که چند لحظه ژیش درد ضربه هاشان گریه ام آورده بود نازم می کرد.
می دیدم که آشکهامان با هم مخلوط میشد از گریه ام گریه اش گرفته بود.
عشق از این بالاتر که مظهر عشق آسمانیست ندیدم...................................
روايت شده توسط راوي در 15:22 |
|
لینک به این مطلب