تابستان
باز فرا می رسد تابستان.
فصل گرم تابستان
فصل بر کاغذ آوردن افکار و تصمیم ها
فصل آزمایش اراده
فصل تنها یی محض
فصل با خود بودن
فصل خودیابی
فصل به خود خود رسیدن
فصل کشف نا دانسته ها
فصل فکر فکر در تنهایی فکر در تنهایی با خود و به خود و دیگر هیچ
فصل شبهای گرم تر از روزش در عین خنکی
فصل باز سازی
فصل بی کاری در عین داشتن ترافیک افکار
از کودکی آموختم که تا بستان را دوست بدارم
شاید برای اینکه فارغ می شدم. فارغ از چیزهایی که روزی با گریشان آغاز نمودم.
این فراغت را برای نبودن آنها دوست داشتم.
شاید بد به من آموختند. شاید هم بد آموختم.
باید می آموختم که همه فصول غیر از تابستان در فراغتم. آنقدر ذهنم مشغول است که همه را به آینده موکول کرده ام.
آینده کدام آینده؟ تابستان سال آینده؟
آری می گفتم بگذار تابستان بیاید انجامشان می دهم.
اکنون آموخته ی خود را نا درست می پندارم چون با آمدن فصل گرم تازه باید مشغول کار شوم.
آن هم کارهایی که هر وقتی نمی توانم آنجامشان دهم با فرصت کافی برای تفکر داشته باشم که این فرصت را تابستان نامیده اند.
باید آنقدر تفکر کنم که به من تهمت عوض شدن بزنند.
با ید آنقدر در رسیدن به خود مصمم باشم که بعد از این فرصت به ایستگاه بعدی خود شناسی رسیده باشم.
کار سختیست
حال که فکر می کنم افسوس گذشتن فصول سرد را می خورم نظارگرش بودم شاید روز پیمایی با سرعت زیاد و شاید تقویم را برای رسیدن به تابستانش به جلو حول می دادم ولی نمی دانستم که چه تابستانی در انتظارم است. تابستانی سخت فصل گرم و گرم کار بودن.
آن هم نه کارهای راحت کارهای سخت مخصوص این فصل سخت تر از کارهای فصول سرما
دیگر نمی توان مرخصی گرفت باید مشغول شوم ممکن است از دیگران در این مسیر عقب بمانم باید خود را محیا کنم برای سختی
من که اوقات فراغتم در فصل های سرد را در آرامش بوده ام آرامشِ بودن در کنار دوستانم آرامش گرمای چار دیواری خانه که هیچ وقت به گرمای تابستانش نمی فروشم هیچ عمر.....
حال قانع شدم که تابستان را از روی تکرار دوست داشته ام
تابستان را دوست ندارم و نخواهم داشت
گرمایش را تابم و سختی کارش را توانم نیست
تابستان را دوست ندارم.......
روايت شده توسط راوي در 23:41 |
|
لینک به این مطلب