تبليغاتX
من هميشه روي ساحل قدم مي زنم ***  بين شن و کف  ***  امواج بلند رد پاي مرا پاک خواهند کرد و نسيم کف ها را روي هم مي غلتاند  ***  ولي دريا و ساحل باقي مي مانند. براي هميشه.  ....... _.-._.- سماموس -._.-._
جمعه دهم آذر 1385
تو بودی من نبودم....

مگه چقدر میتونه آدم حرفاشو تو خودش نگه داره؟

مگه ظرفیت آدم چقدره؟

 

گمان مبر

که چشمانم در پی تو خواهند بود

آنگاه که در دور دستهایم.

بمان، با آنچه برایت جا گذاشتم

بگذر، با عکس اندوه زده من در دستانت

 

اما باور کنید من دور دستها نبودم و نیستم

من همین جا بودم اما چون فقط حواسم نبود نتونستم ببینمتون

باور کنید من تو درس خوندن هم همین طوری ام وقتی حواسم نباشه یه پاراگراف رو شاید دهها بار بخونم بدون اینکه بدونم قبلش چندین بار همبن واژه ها رو خوندم

 

 و خوبه که شماها همیشه هستین

ولی باز متهم منم که چیزی واسه شما نذاشتم جز یه مشت حرفای پایین صفحه

( دوست داشتم همه کتابا مثله صفحه های وب بودن که نیاز ورق زدن نداشتن و فقط یه رو دارند)

 

بازم باید معذرت بخوام که عکسی هم از خودم بهتون ندادم

 

در جاده بمان.

شب برای تو فرا رسیده است.

شاید در سپیده دم

همدیگر را باز یابیم

 

خوب شرطش اینه که هم من بیام طرفتون هم شما پا پیش بذارید

 

 

شناسه های جمع من از ترسه.....

 

روايت شده توسط راوي در 11:25 | | لینک به این مطلب
جمعه دهم آذر 1385
سر خط.....
میدانم کسی نیست این را بخواند
اما می خواهم دلم را خوش کنم
دلم را به این خوش کنم که شاید یک روز بارانی      عابری بی چتر باشد       بخواهد این زیر بایستد تا باران بند بیاید
 
می خواهم دلم را به این خوش کنم که شاید خسته ای     خستگی اش را با اینجا نشستن رفع کند
می خواهم دلم را به این خوش کنم  شاید روزی آفتاب داغ بود        اینجا سایه ای خنک باشد
و تو که این را می خوانی
تا بحال به این فکر کرده ای که بخواهی دل کسی را خوش کنی؟
و شاید هزاران نفر باشند که دلشان از وجود تو خوش است
اما بگذار دلم به این خوش باشد که من هم جز آن هزار نفر باشم
بگذار خوش باشم.....
بگذار دلم خوش باشد.....
خوش...
 
روايت شده توسط راوي در 10:47 | | لینک به این مطلب