سه شنبه دهم مرداد 1385
اینجا خیلی بلنده و کمی هم سرد
آهاي سلام
اينجا همون بالا بالاهاست که از خيلي وقت پيش آرزوشو داشتم.
هميشه دوست داشتم تو يه نگاه همه اون چيزهايي رو که بايد براي ديدنشون هزار بار سر بر مي گردوندم و به هزار طرف خيره مي شدم رو ببينم.
اينجا خيلي بلنده.........و سرد.....
تو عمرم اينقدر به خدا نزديک نشده بودم. حرف حرف 3 هزار و اندي متر بود. 3 هزارو اندي متر نزديک تر به خدا.
از اون اول که راه افتاده بودم تا به اينجا برسم نزديک شدنمونن به هم رو حس مي کردم.
الان خيلي خوشحالم...
يه غروره حس مي کنم از خيلي ها که ميشناسمشون از هر نظر بالاترم .....بالاتر...
دوست دارم همه به من حسودي کنن همه اونايي که بايد خواب همچين جايي رو ببينن.
همشون....
اينجا از اين بالا خيلي چيزها معلومه. ميشه زندگي اون پاييني ها رو که من فعلا از اون معافم رو ديد.
هيچ کدومشون نمي تونن فکرشو هم بکنن حتي اونايي که مطمئنن تو تنهايي هستن به فکرشون نمي رسه که يکي اين بالا نگاشون مي کنه.
اون روزايي که من پايين بودم هم حتما يه کسايي بودن و منو ميديدن دوست دارم الان ببينمشون و بدونم راجع به من چه فکري مي کنن.
اينجا خيلي بلنده.........و سرد.....
اينجا از چيزايي که اون پايين دوروبر آدم رو ميگيره خبري نيست. و اين بهترين خصوصيت اينجاست.
اينجا بهترين جاييه که آدم مي تونه به خودش فکر کنه.
اينجا از اون خبرا نيست که 3 سوت بشه connect شد و با هزاران نفر در ارتباط بود و اين خيلي خوبه حداقل براي من که اون پايين فرصت نکردم به خودم فکر کنم.
اينجا تنها چيزي که به ذهن آدم ميرسه خودشه.......
اينجا خيلي بلنده.........و سرد.....
اينجا پر از حيوونه مخصوصا اسبهاي وحشي .اسبهايي که الان از من هم بالاتر رفتن.شايد چون من اينجا هستم مي بينم که اسبها بالاتر از مان هيچ کدوم از اونايي که پايينن نمي دونن که يه اسب نزديک تر به خداست تا اونا....
نمي دونم چرا اينو ميگم شايد واسه اينه که.......
اينجا خيلي بلنده.........و سرد.....
کاش مي شد همه يه روزي تا وقتي که اون پايين نرفته ،اونجا که خيلي تاريکه، لذت بالاتر بودنو بچشن.
مثل اينجا بودن من ،جايي که از خيلي وقت پيش آرزوشو داشتم.
همين جا.....سماموس.....
روايت شده توسط راوي در 12:13 |
|
لینک به این مطلب