تبليغاتX
من هميشه روي ساحل قدم مي زنم ***  بين شن و کف  ***  امواج بلند رد پاي مرا پاک خواهند کرد و نسيم کف ها را روي هم مي غلتاند  ***  ولي دريا و ساحل باقي مي مانند. براي هميشه.  ....... _.-._.- سماموس -._.-._
شنبه سی و یکم تیر 1385
معنای عشق
آنهمه از عشق گفتند و از عشق شنیدم
ولی جایی راهی برای ابراز عشق حقیقی ندیدم
آنجا که عشق معنا می یابد
جایی که بلند ترین نقطه عشق است
خود را جای یک عاشق جا زدم
خواستم بیاندیشم که چگونه عشقم را به معشوق نشان خواهم داد
فضای تنهایی او را تنها من به هم زده بودم.
خود را عاشق کرده بودم
یک عاشق که می خواست عشق را شاید برای اولین بار اثبات کند.
چگونه می توانستم تمام عشق خود را به معشوق القا کنم؟
کنارش نشسته بودم. ناگهان به ذهنم رسید که تا جایی میتوانم او را با دستانم بزنم.
دوست داشتم آنقدر او را کتک بزنم که گریه اش را در بیاورم. می دانستم که او غیر از من فقط تنهای را دارد.
آنقدر او را زدم که بغضش شکست. گریه می کرد. مرا در آغوش خود گرفت.
دانستم که بین من و تنهایی مرا پناه خود قرار داده و در آغوشش گرفتم.اکنون دوست داشتم او جبران کند و من زیر دستان او باشم.هنوز مرا نزده بود که از گریه اش گریه ام گرفت
 درد ضربه دستان او را دوست داشتم انگار به من جان دوباره می داد.ما جز آغوش هم جایی برای گریه نداشتیم.
شاید این زدنها بهانهای برای در آغوش گرفتن بود و  دلیل اصلی اش حجب و حیا که نمی گذاشت ما گرمای هم را احساس کنیم اما حالا پایان این کتک زدنها  پیوندی گرم بود که گسستنش نبود.
چقدر زیبا بود که گریه هامان به لبخند ها و بوسه ها تبدیل شده بود.
 
ناگهان کودکی هایم را به خاطر آوردم آن زمان که با مادر تنها بودیم و او برای انجام یک کار که زشت میدانستش مرا تنبیه نمود و گریه ام را در آورده بود.
نمی دانستم به کجا پناه ببرم . تا بحال متعلق به جایی غیر از آغوشش نبودم ناچار خود را در آغوشش یافتم او نیز مرا به خود فشار میداد با آن دستانی که چند لحظه ژیش درد ضربه هاشان گریه ام آورده بود نازم می کرد.
می دیدم که آشکهامان با هم مخلوط میشد از گریه ام گریه اش گرفته بود.
عشق از این بالاتر که مظهر عشق آسمانیست ندیدم...................................
 
روايت شده توسط راوي در 15:22 | | لینک به این مطلب
یکشنبه یازدهم تیر 1385
تابستان

تابستان

باز فرا می رسد تابستان.

فصل گرم تابستان

فصل بر کاغذ آوردن افکار و تصمیم ها

فصل آزمایش اراده

فصل تنها یی محض

فصل با خود بودن

فصل خودیابی

فصل به خود خود رسیدن

فصل کشف نا دانسته ها

فصل فکر           فکر در تنهایی  فکر در تنهایی با خود و به خود و دیگر هیچ

فصل شبهای گرم تر از روزش در عین خنکی

فصل باز سازی

فصل بی کاری در عین داشتن ترافیک افکار

 

 

 از کودکی آموختم که تا بستان را دوست بدارم

شاید برای اینکه فارغ می شدم. فارغ از چیزهایی که روزی با گریشان آغاز نمودم.

 این فراغت را برای نبودن آنها دوست داشتم.

شاید بد به من آموختند. شاید هم بد آموختم.

باید می آموختم که همه فصول غیر از تابستان در فراغتم. آنقدر ذهنم مشغول است که همه را به آینده موکول کرده ام.

آینده         کدام آینده؟     تابستان سال آینده؟

آری می گفتم بگذار تابستان بیاید انجامشان می دهم.

اکنون آموخته ی خود را نا درست می پندارم چون با آمدن فصل گرم تازه باید مشغول کار شوم.

آن هم کارهایی که هر وقتی نمی توانم آنجامشان دهم با فرصت کافی برای تفکر داشته باشم که این فرصت را تابستان نامیده اند.

باید آنقدر تفکر کنم که به من تهمت عوض شدن بزنند.

با ید آنقدر در رسیدن به خود مصمم باشم که بعد از این فرصت به ایستگاه بعدی خود شناسی رسیده باشم.

 

کار سختیست

حال که فکر می کنم افسوس گذشتن فصول سرد را می خورم نظارگرش بودم شاید روز پیمایی با سرعت زیاد و شاید تقویم را برای رسیدن به تابستانش به جلو حول می دادم ولی نمی دانستم که چه تابستانی در انتظارم است. تابستانی سخت فصل گرم و گرم کار بودن.

 آن هم نه کارهای راحت کارهای سخت مخصوص این فصل سخت تر از کارهای فصول سرما

 

 

دیگر نمی توان مرخصی گرفت باید مشغول شوم ممکن است از دیگران در این مسیر عقب بمانم باید خود را محیا کنم برای سختی

من که اوقات فراغتم در فصل های سرد را در آرامش بوده ام آرامشِ بودن در کنار دوستانم  آرامش گرمای چار دیواری خانه که هیچ وقت به گرمای تابستانش نمی فروشم هیچ عمر.....

حال قانع شدم که تابستان را از روی تکرار دوست داشته ام

تابستان را دوست ندارم و نخواهم داشت

گرمایش را تابم و سختی کارش را توانم نیست

تابستان را دوست ندارم.......

 

 

روايت شده توسط راوي در 23:41 | | لینک به این مطلب