تبليغاتX
من هميشه روي ساحل قدم مي زنم ***  بين شن و کف  ***  امواج بلند رد پاي مرا پاک خواهند کرد و نسيم کف ها را روي هم مي غلتاند  ***  ولي دريا و ساحل باقي مي مانند. براي هميشه.  ....... _.-._.- سماموس -._.-._
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385
با این چشم چه چیزها که نمی بیند
می گویند این چشم خداست

 حالا آهای شمایی که به چشمانت هزار رنگ و لعاب میزنی کدام روز توانستی همچین چشم هزار رنگی داشته باشی!!!

حالا این فقط یکی

و آن هم بدون ابروی خنجریست که ...

روايت شده توسط راوي در 12:26 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385
حرفهای .....

شکوفه هاي نگاه تو

شکوفه هاي نگاه توست که عطر خاطره هاي دور را به يادم مي آرد
سخاوت دستهاي زيباي توست که گل عشق در باغچه خانه مان مي کارد
واژه هاي قشنگ و پر معناي توست که در دفتر عشقم به يادگار مي ماند
اندوه از دست دادن توست که غبار مرگ بر دلم مي افشاند
انديشيدن به چشمان بي پرواي توست که خواب ناز را از ديدگانم مي ربايد
پيوند دستهاي من و توست که شوق زندگي در دلم مي روياند
وعده هاي پر اميد توست که برايم نويد خوشبختي به ارمغان مي آرد
شبنم اشکهاي توست که بر چهره ام گلهاي غم مي کارد
صداي آشناي توست که مرا پيوسته به سوي خود مي خواند

زندگی

زندگی یعنی هیاهو٫زندگی یعنی تکاﭘو. ٫زندگی یعنی شب نو٫روز نو٫اندیشه نو.زندگی یعنی غم نو٫حسرت نو٫ﭘیشه نو٫زندگی بایست در ﭘیچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ ﺑﭙذیرد

زندگی باید یک دم٫ یک نفس حتی ز چنبش وا نماند.گر چه این جنبش برای مقصودی بیهوده باشد.زندگی همچنان آبست.آب اگر راکد بماندچهره اش افسرده خواهد گشت و بوی گند میگیرد.در ملال آبگیرش چهره لبخد می میرد

خلوت

خلوت دريچه اي به دنياي مهرباني ها
خلوت حکايت گوي دردها و غصه ها
خلوت پناهگاه دلهاي تنها
خلوت سر چشمه دوستي ها
خلوت دنياي شادي ها

روايت شده توسط راوي در 12:17 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385
بلایای طبیعی که می گویند....

روزی از خود پرسیدم اینکه می گویند بلایای طبیعی منظورشان چیست؟

خواستم از کسانی بپرسم اما ترجیح دادم پاسخ آنان را حدس بزنم اینگونه شد:

از اولین کسی که پرسید بلایای طبیعی چیست در پاسخش زلزله را به سخن آورد

وقتی چرایش را پرسیدم گفت چون جان بسیاری را می گیرد.

از دومین نفر.......جواب داد سیل که جان خیلی ها را با خود می برد

از سومین نفر.....آتشفشان چون آدم میکشد

از 4 و 5 و6 و.....

 

به این نتیجه رسیدم ادمی هر چیزی را که جان او را به خطر بیاندازد و او را از زندگی باز دارد را بلای طبیعی نامیده...

اما کدام جان و کدام زندگی؟

آدمی چه را جان می داند و چه را زندگی می گوید؟

مگر آدمی نمی داند اینها از جانب کیست؟

نویسندگان امروز نوشته های خود را ده ها و شاید صد ها بار ویرایش می کنند چون هدفشان این است که نوشتشان جلوه زیبا تری داشته باشد.

مگر نه این است که او از همه بیشتر بر زیبایی واقف است؟

مگر نه این است؟....

شاید همینها که آدمی بلای طبیعی نامیده اش پاک کن های او باشد که برای تصحیح آثار خود از آن استفاده می کند؟

از هدفش زیبایی را نمی دانم اما شاید مقصود والاتری را داراست.

اکنون که این برهان ها را می بینم با خود می گویم چرا آدمی آن را بلا نامیده؟

بلا؟ یعنی چه؟

در مقابلش چه می توان بکار برد؟

آیا واقعا چون عده ای از اینها ضررها می بینند بلاست؟

شاید چون آدمی ظاهر را می بیند آن را بلا نامیده

و اینکه از طبیعت است پس از آن به  بلای طبیعی یاد کرده.

 حال مگر خود آدمی طبیعت نیست؟

مگر خود خواهی و دروغ و خیلی از این چیزها از جانب آدمی نیست؟

مگر این چیزها ارزش آدمی را پایین نمی آورد؟

 مگر آدمی با این چیزها  خود را از دست نمی دهد؟

مگر...

 

پس چرا کسی در جوابم نگفت که خودخواهی و دورغ و خیلی از این چیزها هم بلای طبیعی است که در جواب چرایش از سوی من از بین رفتن آدمی را اشاره دارد؟

شاید این دوپا از بین رفتن خود را توسط آنها نمی بیند چون درونی نمی بیند

چشم ها کمسو شده اند.

دلیلش را نمی دانم فقط می دانم چشم ها کمسو شده اند.

کمسو......

 

روايت شده توسط راوي در 0:27 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385
سوسن 40 چراغ
photo by:hmr
 
به قول یکی که میگفت:
ای بی رحم چه خلق کرده ای
روايت شده توسط راوي در 0:22 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385
سلام

 سلام

می خواستم بگم من که تو مطالبم سوال می پرسم دنبال کسی هستم که جوابشو به من برسونه .من واسه جواب سوال می پرسم.

ممنون

روايت شده توسط راوي در 23:50 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385
کدام عشق ؟ اصلا این چگونه عشقیست؟

لحظات خود را در میان وبلاگ های پیشنهاد شده از طرف دوستانم می گذراندم.

وای چه می دیدم............

وای..................

در این میان یکی از 2 تا شان از عشق و عاشقی می گفتند.

کاش می دیدی که چه گفته بودند از عشق و چه می خواستند  از عشق

کدام عشق؟ کدام عاشقی؟

مگر معشوقی برایشان در کار است؟

تازه اگر هم در کار باشد این چه عشقی است که حرفهای عاشق را همه زود تر از معشوق می شنوند و می بینند.

عشق را بازیچه کرده اند.

دلم برای عشق سوخت وقتی دیدم فقط با داشتن 3 حرف چگونه بازیچه دست آنها شده بود.

خود این طرف عشق و معشوق را آن طرف عشق گذاشته بودند و این 3 حرف و با خودشان  2 تا را که جمعا می شود 5 تا ، 12 جایگشت تشکیل داده و هر روز یکی از آن جایگشتها را می گفتند.

بعضی ها هم 2 تاشان میا آن 3 تا بودند و از این راه  120 حالت درست کرده و از این راه از عشق دم می زدند.

ولی جایی ندیدم که لااقل 2تا ، یکی شوند و از این راه به 24 گونه عشق بازی کنند.

1 چیزه جالب دیگر آنکه می دیدم او دم از عشق و عاشقی می زند سپس معشوقش را پیدا می کند.

این دیگر یعنی چه که با عشق معشوق پیدا شود؟           

 

با این حال به آنها پیشنهاد می کنم که بیایند و با معشوق من عشق بازی کنند.

معشوقی که تمام عاشق هایش کنار هم به او ابراز عشق می کنند.

کجا همچین معشوقی بتوان یافت؟

که عاشق هایش بر سر هم نمی زنند

کاش بجای این ترکیب عوض کردن ها

کاش بجای این دروغ عشق ها

کاش بجای این همه......

کاش که عاشق و معشوق و عشق 3 حرفی  را یکی کنند.

آنگاه فقط 1 حالت باقی می ماند.

فقط 1حالت.........

در این 1 حالت همه غرق همند ، همه با هم 1 حرف شده اند و آن حرف دل است.

آنگاه اگر توانستند هر روز این  1دیالوگ را بر روی پرده برند پس عاشق شده اند. عاشق.....

ای کاش عشق ها مرتفع شوند

آهای ای سماموس ای تو که قدت از ما ها بلند تر است  دست عاشقان بگیر و عشقشان آسمانی کن

آرزومند آرزوهای پاکتان

 

 

 

روايت شده توسط راوي در 20:15 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385
گفتگو با خدا

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم .

 پرسیدم ."چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد!"

خدا پاسخ داد :"کودکی اشان. اینکه ان ها از کودکی اشان خسته میشوند  عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها ارزو میکنند که کودک باشند ... اینکه ان ها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول به دست اورند! اینکه با اضطراب به اینده مینگرند و حال را فراموش میکنند . بنابرین نه در حال زندگی میکنند نه در اینده . اینکه انها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند ."
من دوباره پرسیدم :"به عنوان یک پدر میخواهی کدام یک از درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟: او گفت :" بیاموزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد اما می توانند اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند .

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند . بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب دیگران ایجاد کنند اما سال ها طول میکشد تا ان زخم ها را التیام بخشند . بیاموزند ثروتمند کسی نیسن که بیشترین ها را دارد کسی است که به کمترین ها نیاز دارد . بیاموزند که ادم هایی هستند که انها را دوست دارند فقط نميدانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند . بياموزند که دو نفر می توانند با هم به بک نقطه نگاه کنند و ان را متفاوت ببينند . بياموزند که کافی نيست فقط ان ها ديگران را ببخشند بلکه بايد خود را نيز ببخشند .

 

من با خوشوع خنديدم و پرسيدم : ايا چيز ديگزی هست که دوست داريد بندگانتان بدانند!خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم هميشه ...
روايت شده توسط راوي در 14:36 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385
این همه عظمت را چه کسی در تو نهاد؟

 

    عظمت تو را...

    چه کسی؟

    چه کســـی؟

    این همه عظمت را چه کسی در تو نهاد؟

شاید تو رو اجیر کرده که ما رو دید بزنی....

و شاید هم قراره واسه ما اون دنیا شهادت بدی

تابلو دیگه علیه من شهادت می دی  اخه من که غیر از بدکاری چیزی نمی دونم

کی اینجاست که تو ندیدیش؟ همه رو دیدی و می دونی کی چه کاری کرده

حالا تو که زیاد قدت بلند نیست اونایی که وقتی کسی میره بالاشون نمی ذارن طرف نفس بکشه چــــــی؟؟؟؟

حتما اونا دیگه آماره همه رو دارن

ولی تا حالا شده کسی موقع بدکاری نگات کنه و خجالت بکشه؟

من که بعید میدونم

تو این دورو زمونه مردم به بدکاریشون حتی جلوی تو با اون قدت می نازن حا لا جلوی تو هیچی جلوی اونی کی بزرگ تر از همهمونه هم......

عاقبت تو میمونی و من و اون....

میگن اون کارهای من رو می بخشه حالا تو چه گواه باشی چه نباشی..

ولی اگه اون دید راهی واسه بخشش نیست تو رو خدا تو دیگه علیه من نشو و کار رو بد تر از این نکن......
روايت شده توسط راوي در 13:57 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385
دلخوشیهای کودکانه ی ما
از همان روز اول که به دنيا می آييم دلمان خوش است
دلمان خوش است که مادری داريم که شيرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داريم که می توانيم با موهای صورتش بازی کنيم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفريده شده اند
دلمان به اين خوش می شود که زمين زير پای ماست و آسمان هم ,
دلمان به قيافه خودمان توی آينه خوش می شود
دلمان خوش می شود به اينکه توی جيبمان يک دسته اسکناس داريم
دلمان به لباس نويی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنيم
يا وقتی که جشن تولدی برايمان می گيرند
يا زمانی که شاگرد اول می شويم
دلمان ساده خوش می شود به يک شاخه گل يا هديه ای که می گيريم
يا به حرف های قشنگی که می شنويم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلويی يا منظره ای يا غروبی يا فيلمی در سينما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اينکه روز تعطيلی را برويم کنار دریا و خوش بگذرانيم مثلا با خنده های بی دليل ,
يا سرمان را تکان بدهيم که حيف فلانی مرد يا گريه کنيم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعريفی از خودمان و تمسخری برای ديگران
يا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اينکه عاشق شده ايم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در روياهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدايت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هايی داغ
دلمان خوش است که همه چيز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبيم.
چقدر حقيريم ما....
چقدر ضعيفيم ما...
 
دلمان خوش است که می نويسيم و ديگران می خوانند و عده ای می گويند , آه چه زيبا
و بعضی اشک می ريزند و بعضی می خندند
دلمان خوش است به لذت های کوتاه
به دروغ هايی که از راست بودن قشنگ ترند
به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند يا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بنديم و با جمله ای دل می کنيم
دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزديک
دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی
و وقتی چيزی مطابق ميل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنيم و چه ساده می شکنيم همه چيز را
 .......
 
روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد
دلمان خوش می شود به اينکه دور و برمان پر می شود از بچه ها
دلمان به تعريف خاطره ها خوش می شود و دادن عيدی
دلمان به اينکه دکتر می گويد قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند
و اينکه می توانيم فوتبال تماشا کنيم و قرص نيتروگليسيرين بخوريم
دلمان به خواب های طولانی و بيداری های کوتاه خوش است
و زمان می گذرد 
 
 حالا دلمان خوش می شود به گريه ای و فاتحه ای
به اينکه کسی برايمان خيرات بدهد و کسی و به يادمان اشک بريزد
ذوق می کنيم که کسی اسممان را بگويد
و يا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند
و فصل ها می گذرد
 
دلمان تنها به اين خوش می شود که موشی يا کرمی از گوشت تنمان تغذيه کند
يا ريشه گياهی ما را بمکد به ساقه گياهی
دلمان خوش است به صدای عبور آدم هايی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند روی قبر ما
و دلمان می شکند از لايه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند
و اينکه اسممان از ياد بچه ها رفته است
و زمان باز می گذرد
 
دلمان خوش است به استخوان بودن
به هيچ بودن
به خاک بودن دلمان خوش است
به مورچه ها و موش ها و مارها 
 
ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود
مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند
ما اشرف مخلوقات عالم هستيم و چقدر خوش به حالمان می شود
ما خيلی خوبيم  ... !
و من دلم خوش است به نوشتن همين چند جمله
و این است پایان سایه روشن ...
روايت شده توسط راوي در 17:20 | | لینک به این مطلب